تبليغاتX
گروه هنری سایه

 

پیش از این در باب بیماری-فاجعه‌ی کتاب ناخریدگی یا کتاب ناخواندگی، نوشتم، آفتی که سالهاست جان این سرزمین را می‌کاهد و لابد از توطئه‌های دشمن است!

امروز می‌خواهم نظر شما خواننده گرامی را به آفتی دیگر که نمی‌دانم از نیمه پر یا خالی لیوان نشات می‌گیرد، جلب کنم. نیمی از این لیوان کتاب ناخریدگی و ناخواندگی بود، نیمه خالی یا پر، نمی‌دانم! اما نیمه دیگر به کتاب زده‌گی بر وزن دریا زدگی! تعلق دارد. این بیماری تشابه زیادی به بیماری خطابه دارد.

از آنجایی‌که ما مردم افراط و تفریطیم (البته این حکم نسبی است)کتاب نخواندن را به ته نادانی و بی‌سوادی رسانده و هستی را بر پایه شهود- توهم خود تعریف می‌کنیم و جالب اینکه بسیار هم به یافته‌های بی اساس خود دلگرم و معتقدیم.

موقعیتی را تعریف می‌کنم تا درک مشترکی از آنچه عرض می‌کنم پیدا کنیم. فرض کنید به مهمانی اجباری-فامیلی رفته‌اید، یک مهمانی نیمه شلوغ به مناسبت پایان خدمت سربازی یکی از اقوام، شما که هنرمند فامیل هستید در میان مباحث مطروحه چیزی برای گفتن و مشارکت در بحث نمی‌بینید از طرفی هم اگر همین طور ساکت بنشینید خدا می‌داند پس از مهمانی چه قضاوتهایی درباره شما خواهد شد، به هر حال سر بزنگاه در فرصتی مناسب بحثی را مطرح می‌کنید مثلاً شبه جزایر معلق و رنگارنگ خورشت را به تابلوهای جکسون پولاک! ارتباط داده و بحث را آغاز می‌کنید، طبیعتاً دیگران را از میدان بیرون کرده‌اید، مگر اینکه قدرت خلاقه آنان توانایی ایجاد ارتباط بین گوجه فرنگی و جکسون پولاک را داشته باشند که بیشتر در میان بیماران مبتلا به فن خطابه این توانایی به چشم می‌خورد.

القصه، شما خبطی می کنید و چیزی هم در مورد جهان‌بینی این هنرمند می‌گویید، آن بخش از هنر که نقطه هامارتیای هنرمند است، بلافاصله از همین پاشنه آشیل اظهار نظرهای متعدد حاضرین از حسن‌علی‌بقال گرفته تا همین جوان تازه مرد شده‌ی ما که با کارت پایان خدمت خود موجبات این مهمانی را فراهم کرده شروع می شود، در آغاز عموماً اندیشه‌های هستی شناسانه جکسون پولاک نگون بخت مورد نقد قرار می‌گیرد بعد به حکم حسن‌علی‌بقال آثار او به مشتی آشغال تبدیل می‌شود،(آخر در زمینه‌ی هنر، سیاست، دین و فوتبال همه خود را علامه می‌دانند)این باعث می‌شود تا شما سرخورده‌تر از قبل به سکوت فرو بروید البته با این تفاوت که دیگر نگران قضاوتهای بعد از مهمانی نیستید، شما از هر اتهامی مبرا هستید. فقط کمی از رقصاندن تن پولاک در گور تنهایی خود ناراحتید.

شهود منبعث از کتاب‌ناخواندگی حسن‌علی‌بقال به الهاماتی مطلق تبدیل شده و بر شما پیروز گشته است، می‌بینید که به سادگی کتاب‌ناخواندگی طرف مقابل شما را از میدان به در می‌کند.

این یک مهمانی بود و حسن‌علی‌بقال فرضی ما هم یک نافرهیخته اما شما بگویید این بیماری تا کجای جامعه ما رسوخ کرده است؟

تا به حال کسی را دیده‌اید که خود را در زمینه آثار هنری صاحب نظر نداند؟

مهم این نیست همه صاحب نظرند که این از خواص جادویی هنر است مهم این است که قضیه در مرحله‌ای بالاتر اتفاق بیافتد و شخصی از نوع غایی حسن‌علی‌بقال در اداره‌ای یا وزارت خانه‌ای بر مسند تصمیم‌گیری تکیه بزند و از این هامارتیای هنر نهایت بهره را ببرد.

اگر تاریخ زیبایی شناسی دنیا می‌دانست آن مطلقی که قرن‌هاست به دنبال آن است در پس کتاب‌ناخواندگی و جهالت حسن‌علی‌بقال فرضی یا نمونه‌های غایی و حقیقی آن پنهان است، فلاسفه‌اش هرگز به خود اجازه‌ مطالعه نمی‌دادند و خدا می‌داند چه بر سر دنیا می‌آمد.

بیماری مهلک دیگر خطابه نام دارد، خطابه به خودی خود یک بیماری نیست اما اگر بدون پشتوانه باشد از ایدز هم بدتر است، برخی آدمها فقط دهان‌اند این آدم‌ها که در هر قشری پیدا می‌شوند به تعبیر مشهور، دریایی وسیع به عمق کمتر از یک بند انگشت هستند، البته اگر بد بینی نباشد در وسعت دریا گونه آنها شک دارم.

        دهان

در هر رشته یا شاخه‌ای که آدمی ادبیات خاصی ایجاد کرده واژه‌هایی تخصصی وجود دارند که اهالی همان شاخه به آن واژه‌ها سخن می‌گویند. دانستن این واژه‌ها کار سختی نیست و بعضاً حل کردن جدول روزنامه‌های زرد و بنفش هم در این زمینه آموزگار خوبی است.

گاهی این ‌کتاب‌ ناخوانده‌های خطابه‌گو به معنی تحت‌اللفظی آن واژگان هم احاطه ندارند اما با کاربرد این کلمه‌ها به خوبی آشنایند و به عبارتی بهتر، جملات متعددی که متشکل از این واژه‌ها‌یند را حفظ و سخن می‌رانند که این جملات را بگویند!

درست است که این نوع خطابه به زعم نویسنده یک بیماریست اما می‌تواند عوایدی هم برای بیمار داشته باشد. در میان جامعه‌ی کوتوله‌های مبتلا به کتاب‌ناخواندگی، خطابه‌گوها بسیار موفقند و میز و صندلی‌های خوشرنگی را تسخیر می‌کنند و ...

در پایان می‌خواهم به بیماری دیگری اشاره کنم که کاملاً با آنچه در بالا خواندید متفاوت است، کتاب‌زدگی، در این بیماری مبتلایان جماعتی هستند که بسیار کتاب خوانده‌اند و می‌خوانند، از داستایوفسکی تا دولت‌آبادی، از افلاطون تا ویتگنشتاین، این فرهیخته‌گان همواره منتقدند چیزی ارضایشان نمی‌‌کند، همه چیز دنیا برایشان دچار معنا باخته‌گی شده است، مدینه فاضله‌ای در ذهن دارند که از بهشت هم دست نایافتنی تر است.

پای حرف که می‌شود در هر چند دقیقه برآیند یک کتابخانه را قی می‌کنند اما تا قلم در دست می‌گیرند، یا مثلاً روی صندلی تاشوی کارگردانی می‌نشینند، یا هم که به کار هنری دیگری می‌پردازند پیش از خلق اثر به بهانه‌های مختلف با حفظ پوزیشن روشنفکرانه خود از عمل سر باز می زنند.

                               قلم

عزیز بزرگوار، این نوشته فقط برای یاد‌آوری آنچه بود که شما به خوبی آن را می دانید اما روزمرگی خیابان، مغازه و پول آن را در حاله‌ای از فراموشی پوشانده است.

نویسنده معتقد است تنها راه رهایی از اوضاع موجود و حرکت به سمت وضعیت مطلوب بالا بردن سطح مطالعه افراد و جذب بخش عمده جامعه به محصولات فرهنگی است.البته کتاب‌خوانی هم آفت‌هایی دارد که سعی شد به گونه‌ای به آنها پراخته شود، راه‌های دیگری هم برای این برون رفت مطرح می‌شود، که بیشتر به شوخی شبیه است مثل اینکه کل این سرزمین را با آنچه در آنست از بین ببرند سال‌ها خاک آن را آفتاب بدهند و بعد رویشی دوباره و رنسانسی احتمالی.

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ابراهیم | 

كتاب 

آیا می‌دانید حدود 2 میلیون شاعر رسمی و ثبت شده در کشور ما وجود دارند؟

آیا می‌دانید کتاب‌های شعر معمولاً با قیمتی پایین بین 2 تا 3 هزار تومان و تیراژ هزار جلدی به چاپ می‌رسند؟

آیا می‌دانید در کشور ما سالانه حدود 3 هزار عنوان کتاب به چاپ می‌رسد؟

آیا می‌دانید پر تیراژترین روزنامه ایران همشهری،با تیراژی حدود 300 هزار نسخه است؟

آیا می‌دانید که در کشور ما سالانه به تعداد انگشتان دست هم نمایشنامه ایرانی چاپ نمی‌شود؟

نکته‌های فراوانی در سوال‌های بالا نهفته است. اگر کمی تامل کنید متوجه می‌شوید که با وجود 2 میلیون شاعر رسمی و ثبت شده در کشور کمی عجیب به نظر می‌رسد که کتاب‌های شعر، ماه‌ها و در بعضی اوقات سال‌ها خاک می‌خورند و در آخر هم به حراج 3 جلد 200 تومان کتاب‌ فروشی‌های میدان انقلاب می‌رسند، به عبارتی یعنی شاعران هم کتاب نمی‌خرند، شعر نمی‌خوانند، در بخش نمایشنامه اوضاع از این هم بدتر است، البته کتاب‌های چند نفر مثل سید علی صالحی در شعر و نمایشنامه‌نویسانی مثل بیضایی و رادی را در این آمار به حساب نیاوریم چون استثناء هستند و در آمار به حساب نمی‌آیند.

هدفم از نوشتن این یادداشت زیر سوال بردن هزارتوهای وزارت ارشاد نیست، به دنبال سیاه نمایی و ارائه بیانیه های فرهنگی هم نیستم  برعکس یکی به میخ یکی هم به نعل باید زد.

تئاتری‌های زیادی را می‌شناسم. در بیشتر مواقع وقتی یکی از این فرهیختگان را ملاقات می کنم پس از احوال پرسی سراغ از نمایشنامه‌ای خوب می‌گیرند و غالباً می گویند مدت‌هاست قصد به صحنه بردن نمایشی را دارند اما متن خوب در اختیار ندارند. آخر نمایش کار کردن هم مثل یادگرفتن زبان و یادگرفتن موسیقی است که همه فقط قصدش را دارند.

جالب اینجاست اغلب این دوستان هنرمندانی خلاق هستند که ایده‌های فراوانی در سر دارند آنقدر هم از ادبیات  می‌دانند که بدون اشتباه دستوری نمایش‌نامه‌ای را به انجام برسانند، ولی در پاسخ به این سوال همیشگی من که چرا نمی نویسند؟ پاسخ های سر بالا و بی معنی می دهند و بهانه‌های بنی اسراییلی می‌آورند و آدم رابه یاد این جمله معروف می اندازند که خداوند انسان را آفرید و انسان توجیه را !

اشتباه نکنید فاجعه این نیست که فرهیختگان نمایش‌نامه نمی‌نویسند، نمایشنامه‌نویسی خیر سرشان، مشکل بزرگتر این جاست که حتی نمایش‌نامه نمی‌خوانند والا این کتاب‌ها پس از طی کردن هزارتوی وزارت ارشاد و کوبیده شدن با حروف سربی چاپخانه‌ها ماه‌ها و  سال‌ها خاک نمی‌خورند و به سرنوشت سه جلد 200 تومان میدان انفلاب دچار نمی‌شوند.

در بیشتر اوقات کارگردانی را می‌بینیم که مدت‌هاست به دنبال متن می‌گردد،البته کجا را می‌گردد؟ خدا می‌داند! هیچ‌گاه او را در کتابخانه نمی‌بینید، کتاب فروشی پیش کش.

کل فرآیند گشتن به دنبال متن معطوف می‌شود به چند تلفن به دوستان و آشنایان و سراغ متن جدید را گرفتن یا احیاناً به یکی از دوستان اهل قلم سفارش دادن.

                                                    

بگذریم برای اینکه روده درازی نکرده باشم یکراست به سراغ نقطه عطف دوم می‌روم و بعد نتیجه گیری، لابد فکر می‌کنید چقدر اوضاع شعر ، نمایش‌نامه و داستان و از این قبیل محصولات فرهنگی ما خراب است. دوستی می‌گفت غم امروز را نخور فردا روز بدتریست بنا به این منطق سخت در اشتباهید، باید عرض کنم هنرمندان ما با وجود این آمار فاجعه‌بار از باسوادترین اقشار جامعه هستند، تقریباً هیچ هنرمندی پیدا نمی‌شود که در سال یک کتاب نخواند اما در هر قشر دیگری که می‌خواهید می‌توانید نمونه‌های فراوانی را پیدا کنید، دکتر، مهندس و ...

چیزی که مهم است رسالت هنرمند است، کسی از دکتر و مهندس و ... نمی‌خواهد فرهنگ بسازد، زمان را گسترش دهد، زمانه‌اش را جاودان سازد، جامعه‌اش را رهبری کند اما هنرمند چه بخواهد چه نخواهد هدفی دارد، رسالتی دارد، البته اگر نخواهیم با مانیفست‌های روشنفکر مابانه در حالیکه توی کافی شاپ نشسته‌ایم و سیگار تلخ فرانسوی دود می‌کنیم زیر بار مسئولیت شانه خالی کنیم... راستی نور قرمز کافی شاپ را فراموش کردم.

فلاسفه می گویند سه مقوله در پی کشف حقیقت هستند، اول هنر، دوم دین و سوم فلسفه این ترتیب بر اساس گفته‌های نیچه بود گو اینکه فیلسوفان دیگری هستند که نظر کاملاً متفاوتی دارند و پیش از هر چیز فلسفه را راهی برای رسیدن به حقیقت یا به عبارتی کشف حقیقت می‌دانند، کاری به مباحث فلسفی نداریم و مجالی هم برای مطرح کردن این مباحث نیست همین که بدانیم فلاسفه در مورد ذات حقیقت‌جوی فلسفه، دین و هنر  شکی ندارند و فقط در مورد ترتیب این سه حوزه اختلاف نظر دارند، کافیست.

خوشبختانه! سال‌هاست که فیلسوفان در کشور ما به دنیا نمی‌آیند، دین هم که نیازی به گفتن ندارد و اما هنرمند که نمی‌دانم به واسطه نبود کسب و کار است یا نبود امکان ازدواج شاید هم به علت پدیده رایج قهر کردن از مامان الی ماشاا..

پس ما از این یادداشت نتیجه می‌گیریم که سالی یک کتاب بخوانیم چون هم هنرمند می‌شویم هم خوب است و در نهایت هم حقیقت را کشف می‌کنیم.

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط ابراهیم | 

فیلم خون بازی اکران نوروزی خود را آغاز کرد. فیلمی که در جریان جشنواره بیست و پنجم نظر بسیاری از مخاطبان را به خود جلب کرد. این فیلم ازجمله فیلم های جدی و قابل اعتنای امسال به شمار می رود، از معدود تجربه های مشترک کارگردانی در سینمای ایران، تلاشی از رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب که به توفیق نسبی دست یافته است.

این یادداشت نگاهی است اجمالی به چند نکته مهم این فیلم : اولین چیزی که در نماهای اولیه این فیلم نظر مخاطب را به خود جلب می کند تصویربرداری ویژه این فیلم بود،برای اینکه تاکید کرد باشم یک بار دیگر می نویسم تصویربرداری و نه فیلم برداری، همانطور که می دانیم این فیلم به طریقه دیجیتال ساخته شده است، بگذریم که محمود کلاری جایزه فیلم برداری فجر را به خاطر تصویربرداری این فیلم دریافت کرد.البته این نکته چیزی از ارزش تصاویر چشم گیر کلاری در این فیلم نمی کاهد. تصاویری که با تنالیته ای خاکستری و قهوه ای فضایی ویژه و همسو با آنچه در محتوای کم عمق فیلم می گذشت ایجاد کرده است.

نکته دیگر، بازی باران کوثری در این فیلم است نقش دختری معتاد از نیمه بالای شهر تهران که باعث شد خانم کوثری جایزه فجر را به خانه ببرد. باور کنید آسان ترین نقش کاراکتریست که به تیپ نزدیک می شود. مثلا برای بازی نقش یک کاراکتر لمپن، مرد یا زن، با تمام پیچیدگی هایش کار مشکلی پیش رو نداریم، صفت لمپن بازیگر را رندانه از یک بازی معمولی جدا می کند و باعث جلب نظر تماشاگر می شود، نقش معتاد هم همین طور است، یادمان نرود که هنوز هم خیلی ها بهروز وثوق گوزنها را قله هنر بازیگری سینمای ایران می دانند و بهرام رادان دو بار به خاطر بازی در نقش معتاد جایزه فجر را دریافت کرده است. اما چیزی که بازی باران کوثری را از دیگران جدا می کند و نشان دهنده توان این بازیگر است، عدم تناسب فیزیک او با نقش است گو اینکه گریم کمک شایانی به او کرده است و دیگر اینکه این بازیگر پر آتیه بدون ترس از نازیبا شدن چهره اش چیزی که خیلی از بازیگران زن از آن واهمه دارند، بازی می کند و در لحظات خماری حتی عمدا خود را از ریخت می اندازد. مثلا در آن سکانس گم شدن بسته مواد در میان گل و لای باران کوثری به یک بازی کاملا طبیعی می رسد که از سکانس های قوی فیلم به شمار می رود.

               باران كوثري

مطلب دیگری که از نکات قابل بحث این فیلم است فیلم نامه و کارگردانی ان است. فیلم نامه خون بازی قصه پیچیده ای ندارد خبری از اوج و فرود چشم گیر نیست، فیلم نامه گاهی تنه به سینمای غیر روایی می زند. نبود قصه کامل با ساختار کلاسیک را بعضی ها از نقاط ضعف به شمار می آورند اما بنده از آن به عنوان یک ویژیگی یاد می کنم، یادمان نرود که ادبیات دراماتیک وقتی به کمال می رسد که نمایش داده شود یا به تصویر کشیده شود، ساموئل بکت وقتی در انتظار گودو را نوشت هیچ کارگردانی آن را یک نمایشنامه خوب به حساب نمی آورد، حتی کسی حاظر نشد آن را به روی صحنه ببرد تا اینکه روژه بلن راهی برای به صحنه بردن این نمایشنامه بدون قصه پیدا کرد. فیلم نامه خون بازی خوب کارگردانی شده است هر چند نمی توان با قدرت گفت خون بازی خسته کننده نبود، چون زمان 75 دیقه ای فیلم فرصتی برای قضاوت در این باره به مخاطب نمی دهد، مخاطبی که عادت دارد حداقل 90 دقیقه روی صندلی بنشیند، به تازگی هم که تله فیلم های تلویزیون میزان صبر و حوصله مخاطب ایرانی را در مواجهه با فیلم های ملال آور بسیار ترقی داده است. به هر حال وقتی قصه پر پیچ و خمی در دست نداریم کارگردانی کمی مشکل می شود، بنی اعتماد به واسطه تجارت شخصی اش در زمینه مستند توانسته این فیلم را خوب هدایت کند. خون بازی نمره قبولی کارگردانی را دارد. در پایان می خواهم نظر شما را به این نکته جلب کنم که خون بازی جلوه های ویژه خاصی نداشت اگر از طریقه دیجیتال و دیگر بهره های فیلم از امکانات رایج تکنولوژی نوین بگذریم از چیز خاص دیگری استفاده نمی کند اما بپذیریم که فیلم قابل توجهی از آب درآمده برتری این فیلم به فکر و ایده اجرایی آن است چیزی که امروزه کمتر به آن توجه می شود و همگان راه رسیدن به سینمای خوب، پرمخاطب و امروزی را بهره گیری از سخت افزار فوق العاده می دانند اما باید بپذیریم که ارزش مغز افزار از سخت افزار بیشتر است.

 برای حسن ختام یک جمله یا ضرب المثل گروتسک می آورم که با توجه به بحث بالا چندان هم بی ربط نیست، می گویند: آلمانی ها قبل از انجام کار به آن فکر می کنند، ایتالیایی ها در حین انجام کار و ایرانی ها پس از انجام کار.خوشبختانه خون بازی فیلمی است که این جمله را نقض کرده است.

+ نوشته شده در  نهم فروردین 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ابراهیم | 

می خواهم روزت را تبریک بگویم، در حالی که ما هستیم و تو غریبی، می دانم در سرزمین من سالهاست کسی سراغی از تو نمی گیرد، می دانم زیر سایه سنگین تصمیمات نادرست رنگ به رخساره نداری، می دانم دوستانت رفته اند، می دانم چشمانت به در مانده که شاید صدای پایی چراغ امیدی را روشن کند، می دانم هر روز پرده های قرمز و صندلی های کهنه ات را آماده می کنی شاید کسی به عیادت تو بیاید، می دانم اسیری ، در بندی، می دانم نگران گرد و غبار سالهای پاییزی ات هستی، روزی گرد از تو گرفتن عبادت بود اما امروز زیر آواری از گرد و غبار نای نفس کشیدن نداری.

می خواهم در آغوش تو فریاد بزنم، می خواهم تو را ببوسم و ببوسی مرا، می خواهم در آغوش تو به آینه ها چشم بدوزم یا آینه ها به من چشم بدوزند، می خواهم با تو در آغوش تو جاودانه شوم، قصه شوم، غزل شوم، دوست بدارم و دوست داشته شوم.

                                               تئاتر٬ روز جهانی ات مبارک

+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ابراهیم |