![]() |
![]() |
|
|
ترجمه: عباس مخبر
" نفرتم را بر یخ می نوشتم" اولین مطلبی است که نوشته ی گروه هنری سایه نیست. علت پست این نوشته نخست احترامی است که برای مارکز به عنوان یک نویسنده بزرگ قائلیم و دیگر اینکه پس ازکمی پرس و جو متوجه شدیم با گذشت مدتها از ترجمه این نامه به دست "عباس مخبر" هنوز تعداد زیادی از دوستان موفق به مطالعه آن نشده اند. شاید این اولین و آخرین پستی باشد که نوشته ی گروه هنری سایه نیست. از استاد عباس مخبر به خاطر این ترجمه روان و از منصور جهانبخش به خاطر ارسال این غروب نامه ی زیبا کمال تشکر را داریم. تقدیم به همه شما عزیزان هنرمند و هنردوست.. به خاطر گابریل گارسیا مارکز و خاطره ی جاوید دهکده ماکوندو، اورسولا، آئورلیانو، آرکادیو، رمدیوس خشگله، ملکیادس و ... صد سال تنهایی.
گابریل گارسیا مارکز، نویسنده ۷۳ ساله و چهره تابناک ادبیات آمریکای لاتین و جهان، به علت بیماری از زندگی اجتماعی کناره گرفت. او به سرطان غدد لنفاوی مبتلا شده است و به نظر می رسد حالش مرتبا بدتر می شود. مارکز یک نامه خداحافظی برای دوستانش نوشته که حقیقتا تکان دهنده است. گفتنی است ماکز نویسنده رمانهایی چون "صد سال تنهایی" ، "گزارش یک قتل"، " از عشق و شیاطین دیگر"، " پاییز پدر سالار" و ... است که در سال ۱۹۸۲نیز برنده جایزه نوبل شد. اگر خداوند لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت، احتمالا همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم، ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند، کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم چون می دانستم هر دقیقه که چشمانمان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم ، هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم! اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت، قبایی ساده می پوشیدم نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را نیز عریان می کردم، خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم... روی ستارگان با رویایی ون گگی شعری بندیتی(۱) را نقاشی می کردم و صدای دل نشین سرات (۲) ترانه های عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم، با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا خارهاشان و بوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد. خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد و بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم به همه مردان وزنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق زندگی می کردم. به انسانها نشان می دادم که چه در اشتباهند که گمان می کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند! به هر کودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد. به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد، آه انسانها از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته سنجه ای است که در دست دارند، دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد، دریافته ام که انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بیاستد. من از شما بسی چیزها آموختم اما در حقیقت فایده چندانی ندارند چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود. گابریل گارسیا مارکز ۱- شاعر معاصر اهل اروگوئه ۲- خواننده معروف اهل اسپانیا |
|
+ نوشته شده در
دوم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ابراهیم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یادداشتهایی در مورد فرهنگ و هنر
|
| پیوندهای روزانه |
|
فروزانه گروه روهر آلمان ايران تئاتر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|